نمونه انشای دانش آموزان مدرسه
|
به نام حق نام:محمدرضا غفرانی نام کلاس: سوم 1 تاریخ: 23/1/1390 موضوع: نامه ای به حضرت امام رضا بنویسید. |
|
سلام ای مولای من، سلام ای ولی و سرپرست و یاور من، سلام ای امام من ، سلام ای امام رضا هزاران سال است که مردم برای زیارت مرقد مطهر تو به سوی مشهد مقدس می آیند و حتی برخی با وجود مسافت های بسیار طولانی به نزد تو برای دیدن آن ضریح مبارک و آن سرزمین با عظمت بهشتی ات می آیند و در نزد تو از گناهان توبه می کنند و با گریه کردن به حال خود، خود را از صافی ایمان می گذرانند تا خالص شوند. کاش ما هم دلی مانند آن ها داشتیم، اما ما آن قدر در اعماق غفلت خود فرو رفته ایم، که دیگر خود را هم از یاد برده ایم. الهی! ما را از این دریای غفلت نجات بده! برخی نیز با خلوص اشیا گانبهایی را به تو می بخشند؛ چرا که تو امام و سرپرست ما هستی. چه بدند کسانی که به تو ظلم روا داشته اند آن ها خیال می کردند که تو با این وعده وعید ها دست از وظیفه ی بزرگ و آسمانی خود برمی داری، و به خواسته آنان تن می دهی اما تو چنین نکردی و در دل مردم جهان جا باز کردی و امروزه تو بارگاهی عظیم داری که بارگاهی است بسیار بزرگ و هر روز مسلمانان زیادی برای زیارت آن بار گاه با شکوهت می آیند، اما دشمنان تو که قصد نابود کردن تو را داشته اند چه شدند؟ آیا امروز آنان هم مانند تو بارگاهی دارند؟ مطمئنا جواب خیر است. ما هر سال برای زیارت آن با شکوه می آییم و با عبادت و زیارت ضریح تو قصد پاک شدن از گناهان را داریم . یا امام رضا در نزد پروردگار یکتا ما را شفاعت کن تااز کده های نا درستمان بگذرد و توفیق عنایت فرما تا کار ها و کردار های خوبمان سنگین تر از کار و کردار بدمان باشد . |
|
دبیر مربوطه:آقای ندایی |
|
به نام خدا نام : محمدحسین نام خانوادگی : آقاجانی کلاس : سوم 3 مدرسه ی : شهید بهشتی موضوع انشا : چه کنیم تا ابرتیره وتاریک قهر بر روابطمان سایه نیندازد و همواره خورشید آشتی روشنی بخش زندگیمان باشد؟ |
|
قهر؛معنی آن چیست؟ چرا به وجود آمده است؟ به چه منظور از آن استفاده می شود؟ چگونه می توان آنرا از زندگی خارج کرد؟ آیا قهر کردن را تجربه کرده اید؟ وقتی قهر بودید چه حسی داشتید؟ به نظز من قهر کردن کار بیهوده و نابجایی است . مگر در مواقع ضروری اما آن هم به مدت بسیار کوتاه . قهر کردن بر سر مسائل پیش پا افتاده و ساده آن هم به مدت بسیار طولانی کاری بسیار ناشایست است . زیرا ممکن است موجب تفرقه و نارضایتی بین خاتواده ودوستان شود . از نظر من قهرکردن بی مورد یکی از بدترین کارهاست . همه ی ماباید در زندگی با یکدیگر دوست و مهربان باشیم واز قهر و دعوا وجدایی، دوری بجوییم . آشتی؛ این واژه یعنی چه؟ چرا استفاده از آن خوب است؟ به چه منظور استفاده می شود؟ آشتی کردن ودوست بودن با یکدیگر بسیار خوب و پسندیده است . هر انسانی در زندگی خود باید با دیگران صمیمانه و مهربانانه رفتار کند . در زندگی مسائل و مشکلات زیادی وجود دارد که با کمک دیگران و دوستی با آنان قابل حل هستند . برای مثال : اگر دانش آموزی در یک درس مسکل داشته باشد، دوستش به او کمک می کند تا بتواند مشکلش را حل کند و روابط دوستانه ی آنها پایدارتر می شود . مثالی دیگر: دو جامعه ی متفاوت را در نظر بگیرید . . . جامعه ی1 : تصور کنید مردم آن کسل ـ مغرور و متکبر باشند . باهم ارتباط نداشته باشند و با یکدیگر قهر باشند . قوانین را رعایت نکنند و . . . جامعه ی2 : تصور کنید مردم آن خندان ـ مهربان و فروتن باشند . باهم ارتباط داشته باشند و با یکدیگرآشتی باشند . قوانین را رعایت کنند و . . . سرنوشت این دو جامعه را با هم مقایسه کنید، مسلماً بدزن معطلی خواهید گفت:«جامعه ی دوم بهتر است . جامعه ی1 به سوی نابودی، ولی جامعه ی2 به سوی آبادانی پیش می رود .» پس حالا معلوم است که همیشه باید در مسیر درست و صلح و دوستی گام برداریم و از تفرقه وجدایی دوری کنیم . |
|
نام دبیر مربوطه : آقای ندایی |
نام و نام خانوادگی : علی مسعودی کلاس سوم ۱ دبیر مربوطه: آقای ندایی
ساعت زمان شروع به کار کرد. این اسمی بود که ما (من و پدرام) برای دستگاه سفر در زمانمان انتخاب کرده بودیم. درست است کمی بی معنی است ولی حس جوانی است دیگر کاری اش هم نمی شود کرد. داخل دستگاه یک موش و یک وبکم گذاشتیم و آیکون ده سال قبل را زدیم. حال موش و وبکم به انرژی تبدیل شدند ودارند به 10 سال قبل می روند. همین که آنها تبدیل به انرژی شدند تصویر وبکم قطع شد. البته این خارج از انتظار ما نبود. چون وبکم به انرژی تبدیل شده و نمی تواند تصویری نشان دهد. اما حال که تبدیل به ماده شدند تصویر برگشت. الان آن دو در سال 1381 هستند. ای موش مضاحم بالاخره گیرت آوردم! این صدایی بود که ما قبل از رفتن تصویر وبکم شنیدیم. علت را بررسی کردیم وفهمیدیم که یکی روی موش مرگ موش ریخته و در نتیجه هم موش مرده و هم وبکم اتصالی کرده. این پنجاه و یکمین آزمایشمان بود که دوباره شکست خوردیم. البته فکر نکنید که ما هر بار فقط موش و وبکم را می فرستیم، ما از حیوانات دیگر هم استفاده کرده ایم. حتی بعضی وقت ها ود وبکم را به تنهایی می فرستادیم اما باز هم شکست می خوردیم. دیگر خسته شده بودیم، تصمیم گرفتم خودمان دست به کار شویم. آیکون 10 سال قبل را زدیم و... . یک لحظه صبر کنید... شاید این سوال به ذهنتان برسد که چرا ما در تلاشیم به ده سال قبل برویم؟ این در واقع امتحان دستگاه است که آیا درست کار می کند یا نه. وگرنه ما از همان اول می توانستیم با توپ و تفنگ به کربلا برویم و همه ی یزیدیان را بکشیم. بگذریم ادامه ی ماجرا: آیکون ده سال قبل را زدیم و سوار ساعت زمان شدیم. ناگهان متوجه شدم که پدرام آبمیوه ی خود راروی دستگاه گذاشته و با لرزش دستگاه آبمیوه به لبه ها ی دستگاه نزدیک و نزدیک تر می شودتا بالاخره روی دستگاه ریخت. جون ما تا به حال روی هیچ دستگاهی از سر حواس پرتی مایعات نریخته بودیم پس روی ساعت زمان هم ضد مایع نصب نکردیم و به همین دلیل دستگاه اتصالی داد و حالا قرار است ما به دوره ی خوارزمشاهیان یعنی زمان حمله ی مغول ها به ایران برویم. هرچه تقلّا کردیم که از دستگاه بیرون بیاییم نشد که نشد. حالا دیگر قرار است ما کشته شویم. شروع به گریه کردن کرده بودیم که لباس های مغولان را بر تنمان دیدیم. گریه مان قطع شد. حالا نه خوشحال بودیم و نه ناراحت. نمی دانستیم که ما مغولیم یا ایرنی؟ پدرام موقعیت ما را تشخیص داد و گفت: ما که مغول نیستیم، ما دونفر هستیم که لباس مغولان را پوشیدیم و ما موریت داریم چنگیزخان را به قتل برسانیم. اینجای تاریخ را ما باید عوض می کردیم به اطراف نگاه کردم. به پدرام گفتم چرا اینها شبیه چینی ها نیستند؟ پدرام خودش درحال بررسی این سوال بود و اصلا نشنید من به او چه گفتم. من با دقت بیشتر به اطراف نگاه کردم؛ ا اینکه حسینه، این جا چی کار می کند؟ رفتم جلو و از او پرسیدم که اینجا چه می کند؟ او هم در جواب گفت: یک ماشین که رویش نوشته شده بود ساعت زمان در حال بلعیدن مردم بود و الان هم دارد به کارش ادامه می دهد. موضوع را به پدرام گفتم و تصمیم گرفتیم تا ساعت زمان رابترکانیم تا دیگر کسی را نبلعد. شمارش معکوس: 1.2.3.4 بووووووم م م م . ناگهان همه ی ما به خانه هایمان برگشتیم و چون نسخه ای پشتیبان از ساعت زمان داشتیم زحمتمان فقط تا حدودی به باد رفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نام و نام خانوادگی: مهدی شفیعی کلاس سوم ۳ دبیر مربوطه: ندایی
موضوع انشاء: ساعت زمان را توصیف کنید.
ای نام نکوی تو سردفتر دیوان ها وی طلعت روی تو، زینت ده عنوان ها
خوب گوش کنید.صدای عقربه های ساعت زمان رامی شنوید.ساعتی که ثانیه به ثانیه ازعمرما می کاهد. ساعت زمان،ساعتی است که لحظه لحظه ی گذر عمر را به ما نشان می دهد و این فرصت ها هستند که می گذرند،چه خوب یا چه بد، بستگی دارد که ما چگونه از آن ها استفاده کنیم. به ما بستگی دارد که با استفاده ی بهینه و درست از این فرصت ها آینده ی ایده آل و دل خواه خود را رقم بزنیم یا در آینده به فردی مضربرای جامعه تبدیل شویم و از فرصت های از دست رفته ی خود با افسوس وآه یاد کنیم. پس ارزش لحظه ها و فرصت های را دریابیم وآن هارا از دست ندهیم. پس باید سعی کنیم به آینده ی دل خواه خود دست یابیم و به فردی مضر در جامعه تبدیل نشویم.حضرت علی (ع) می فرمایند: «فرصت ها مانند گذشتن ابرها می گذرند ، پس فرصت های خوب را دریابید.» این حدیث هم به خوبی به اهمیت این موضوع اشاره می کند. ساعت زمان هیچ بازگشتی ندارد و اگر فرصتی را از دست دهیم،آن فرصت دوباره باز نمی گردد، پس افسوس خوردن بیهوده است و نباید افسوس گذشته را بخوریم و نگران آینده باشیم، بلکه باید به زندگی حال توجه کنیم.در زندگی باید برای آینده هدف تعیین کنیم امّا نه تا این حد که از امروز غافل شویم و فقط به آینده توجه کنیم. زندگی واقعی ما تمام لحظاتی نیست که در این دنیای فانی هستیم،بلکه به لحظاتی از زندگی می گویند که از فرصت ها به خوبی استفاده کنیم و به انجام کارهای نیک بپردازیم و از زمان خویش بیهوده مصرف نکنیم. حافظ هم در این باره بیتی سروده است:
ده روز مهر گردون افسانه است وافسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
این بیت هم به مفهوم استفاده ی به جا و بهینه ازفرصت ها اشاره می کند و به گذرا بودن این دنیا هم اشاره می کند.این دنیا محل کاشت و آخرت محل برداشت است.پس در این دنیا از فرصت ها به خوبی استفاده کنیم و به انجام کارهای نیک بپردازیم و همیشه نیم نگاهی هم به ساعت زمان داشته باشیم تا حواسمان به کارهای دیگر هم باشد و از آن ها غافل نشویم.به طورکلی برای موفقیت در این دنیا و در آخرت باید از فرصت ها به خوبی استفاده کنیم و آن هارا از دست ندهیم.
به پایان آمد این دفتر حکایت هم چنان باقی است
--------------------------------------------------------------------------------------------------
نام و نام خانوادگی : هادی محمد علیزاده کلاس سوم ۳ دبیر مربوطه: آقای ندایی
به نام مهربان ترین
«ای کاش. »این بار انشایم رابا «ای کاش» آغازمی کنم. «ای کاش»ها ی زیادی دردل دارم .«ای کاش» هایی همچون «ای کاش»یکی ازکبوترهای حرمش بودم.کبوترهای سفیدی که همچون مرغ عشقی بانهایت وجود،حرمش را طواف می کنند.ای کاش، ای کاش،ای کاش...
این بارنیزوقتی بعدازمدت هاپابه حرم گذاشتم،حسّ عجیبی داشتم.گویی قلبم راکنده وتقدیم به قلبش کرده بودم.سرم را به نشانه ی ادب واحترام خم کردم و زیرلب گفتم: «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلیِّ بنِ موُسَی اَلرِّضا » .درآن لحظه حسّ فوق العاده ای داشتم،چراکه می دانستم هوجواب سلام مراداده،آخر هرسلامی جوابی دارد،حتّی اگرلایق آن نباشی.
ازهمان قدم آغازین چنان حسّ شادی ای درمن بوجودآمده بودکه گویی روحم به آسمان پرکشیده بود.اشک ازچشمانم سرازیرشد.بااین اشک، احساس شادی دوباره در وجودم دمیده شد. شاید هم اشکم به آسمان – که مقصدش بود رسیده بود؛ چرا که اشک تنها قطره ای است که قبل از سقوط، صعود و عروج میکند. وقتی هم برخی از زوار را می دیدم که با چشم ها و اشک- هایشان، از امام رضا چیزی می خواستند و چشم امیدشان به درگاه امام کرامت بود، تپش قلبم بیشتر میشد.
جمعیت در آنجا به قدری مشتاق بودند که وقتی چشم بر هم میگذاشتی، خود را روبروی ضریح و در میان سیل جمعیت می دیدی. و چه عاشق هایی را دیدم که از وصف عشق آنها عاجز و ناتوانم، و در زبان کاغذ و قلم من نمی گنجد.
حال این انشای کوتاهم را با یک «ای کاش» دیگر به پایان می رسانم: ای کاش من آهویی بودم تا تو ضامنم میشدی، ای کاش...
------------------------------------------------------------------------------------------------------
به نام عدل گستر جهانیان
آیا تا به حال با خودتان صحبت کرده اید و پای درد دل خود نشسته اید؟
آری! من بارها به به فکر فرو رفته و با خود صحبت کرده ام. شاید به نظر بیشتر مردم این دیوانگی باشد، ولی من میگویم... فکر میکنم و فکر میکنم! به زمانه ای که دیگر ارزش های بزرگ در آن بی ارزش شده اند و تنها چند پاره آهن ارزش دارند. زمانه ای که مردم یکدیگر را به خاطر لقمه ای میفروشند؛ و زمانه ای که دیگر نمیتوانی به چشم خود اعتماد کنی؛ و زمانه ای که... چه بگویم از این زمانه؟
با خود می اندیشم! به کودکانی که هم سن و سال من اند، ولی هرگز نمیتوانند از استعدادشان استفاده کنند. آن هم به خاطر داشتن " نداری " . کسانی که همه آنها میتوانند در آسایش زندگی کنند، ولی آسایش خود را از دست داده اند به خاطر چند تکه کاغذ سبز و آبی و قرمز و...
وقتی به مشکلاتی که در جامعه وجود دارد می اندیشم گویی قلبم فشرده میشود. انگار کسی قلبم را به قدری میفشارد که خون از آن میچکد. وقتی به آنها می اندیشم از مشکلات ساده و کودکانه خود خنده ام می گیرد. آه ای زمانه... تو چیستی که همه از تو غافل اند ولی همه به تو می اندیشند؟!
حال دوباره می اندیشم! اما این بار می گویم «ای کاش». ی کاش ارزش ها به جای اول خود بازگشته و آرزوهایمان دوباره رنگ تازگی بگیرند. ای کاش در این مملکت، عطر برادری و برابری و وحدت پراکنده شده و رایحه ای دلنشین بر جای گذارد. ای کاش کوروش وار، عدل و عدالت را در سراسر جهان بپراکنیم. ای کاش اشک کودکان یتیم تبدیل به لبخندی شود، تا جهانیان با دیدنش شادمان شوند.
ای کاش من نیز آن لبخند را دیده بودم؛ ای کاش، ای کاش، ای کاش...
هادی محمّدعلیزاده
------------------------------------------------------------------------------------------------------
مهران فعال حسینی سوم3 1391/7/30
سلام به اقای خوبم، سلام برضامن اهو ،سلام برامام غریب خراسان، سلام برخورشیدتابان خراسان، وسلام
برکبوتر های حرمت.
قلم برروی کاغذ می گذارم تا برایت نامه ای بنویسم اما قلم ازنام پاکت خشک می شود .می گویم یارضا
روی صفحه نوشته می شود یا رضا.
هروقت حاجتی دارم به سراغت می ایم تا حاجتم را روا کنی.
ای ضامن اهو مرا نیز دربرابر خدا ضمانت کن تاگناهانم بخشیده شودومن دیگرگناهی نمی کنم.
ای آقا دلم برآن گنبد طلاییت آن کبوترهای باوفایت وآن حوض دلنشینت تنگ شده است،مرا بخوان.
هروقت می خواهم با تو حرف بزنم از تو خجالت می کشم چون همیشه شرمنده تو بوده وهستم.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
به نام خدا
نام نام خانوادگی:محمد کامکار کلاس:3/3 تاریخ:30/7/91
موضوع:توصیف باران
صدای زوزه ی باد به گوش می رسد.انگار که لشکری از قطره های آب در حال رسیدن هستند.ابر های سیاه از دور نمایان می شوند .وکم کم آسمان شهر را در بر می گیرند نور آفتاب در سیاهی ابر ها غرق می شود و تاریکی بر شهر سایه می افکند ،شهر در سکوت فرو می رودو انگار که کسی گذر زمان را متوقف کرده است و ناگهان ،صدای رعد و برق سکوت را در هم می شکند و اولین قطره های باران با زمین خشک و نژند بر خورد می کنند و زمین هایی که هفته ها در پی قطره ای آب هلاک شده بودند اکنون به آرزویشان رسیده اند ،انگار که آن پلیدی و تاریکی ابر ها از جا کنده شده و بر جای آن زندگی ،نشاط و طراوت نشسته است بوی باران همه جا را در عطر خود غرق می کند و صدای شر شر آب آهنگ دلنوازی را در گوش های من می نوازد و وجود من را در مفاهیم خویش غرق می کند.باران کم کم رو به کاستی می رود و ابر های سیاه در حال گریزند پرتو های خورشید تاریکی را در هم شکسته و اولین کورسوهای نور بر سطح زمین می تابد و رنگ آسمان کم کم واضح می شود و دیگر خبری از رنگ سیاه در آسمان نیست و رنگ نیل گون دلنوازی در آسمان پدیدار می شود.
آری این است آن نعمت بزرگ الهی که مفهوم و معنی زندگی را باری دیگر بر تمامی جهانیان گوش زد کند.
دبیر مربوطه:جناب آقای ندایی
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تاریخ:20/8/91
نام و نام خانوادگی:آرمان مداحی کلاس:4/2
موضوع:توصیف دریای طوفانی دبرمربوطه:آقای ندایی
|
ساعت دیگه حدوداَ دوازده شده بود،برای همین زود مسواک زده وخوابیدم. صبح که بلند شدم خودم را در نزدیکی دریا دیدم از مادرم پرسیدم چه شد که سر از این جا درآوردیم؟!مادرم گفت ماشبانه ازخانه به انجا آمدیم.هوا خیلی آرام و لطیف بود.با خودم تصمیم گرفتم که برم تو آب ولی هنگامی که شیرجه زدم با سر ذرفتم تو سنگ چون مادرم پامو گرفته بود ومی گفت اول صبحانه بعد آب تنی!با ناامیدی مشغول خوردن صبحانه شدم و بلافاصله لباسم را عوض کردم و توی آب پریدم.هواخیلی خیلی گرم بود ومنم خیلی ی ی ی خوش حال بودم.رفته رفته مردم بیشتری به دریا می آمدند.به طوری که نزدیکی های ظهر مردم کل ساحل را پر کرده بودند.من پس از آب تنی رفتم ناهار بخورم پس از صرف ناهار دوباره به آب تنی مشغول شدم ولی پس از مدت کمی به جایی که خانواده ام بود رفتم ولی به جای خانواده ام،خانواده ی دیگر نشسته بود.باخودم گفتم بهتر است ناراحت نباشم حتما آن ها برای خرید کمی آن طرف تر رفته اند . منم بهتر است همین جا مانده و به آب تنی مشغول شوم. وقتی دوباره به درون آب رفتم،باد شدیدی شرو ع به وزیدن کرد.ابرهای سیاه آسمان را فرا گرتند.من نمی دانم چرا هوا یکهو تاریک شد.موج ها هم دیگر آرام نبودندوبه طور وحشت ناک به ساحل حمله ور مشدند ودر هربار مردم زیادی را بخود می بردند.در این وضع بازهم خبری از خانواده ام نبود.همه ی مردم برای نجات جانشان به طرف ساحل فرار میکردند.درهمین وضع زلزله ای به قدرت نود ریشتر رخ داد بههمین دلیل مردم برای نماندن زیر آوار به طرف دریا گریختند.در این میان عده ای از مردم در قسمت های باز شده ی زمین می افتادند.مردم دیگر چارهای جز مردن نداشتند که موجی خیلی خیلی خیلی بلند یا همان صنامی به ساحل حمله ورشد مردم خواستند فرار کنند ام در این هنگام زلزله ای به قدرت هزار ریشتر زمین را لرزاند.دیگر این آخر کاربود،بعضی ها یادگاری می نشتند بعضی ها به عزیزانشان پیامک می فرستادند وبعضی ها داشتند قبرشان را می کندند تا وقتی مردند جسد شان گم نشود!هنگامی که موج به ساخل رسید همه ی مردم به زیر آب رفتند.جای تعجب بود که موجی به این عظیمی حیوانات دریایی را به ساحل نیاورد برای مثال یک نهنگ در بالای درخت،یک کوسه درسقف مغازه ویک ستاره ی دریایی درداخل دهان من بود.پس از مدت کمی منم احساس خفگی کردم و نمی توانستم نفس بکشم به همین دلیل شروع کرم به شمارش ثانیه های آخر،ده،نه،هشت،هفت،شش،پنج، چهارسه،دو،دلم نمی آمد این شماره را بگویم ولی چون چه می گفتم،چه نمی گفتم می مردم گفتم یک و... شترق این ضربه ی پدرم بود مرا ازخواب بیدار کرد.
|
به نام خدا
موضوع : شباهت انقلاب و بهار * نام و نام خانوادگی : آرمان مداحی
کلاس : دوم/چهار * تاریخ : 5/8/90
نام دبیر : آقای ندایی
|
انقلاب،وقتی این کلمه به ذهن خطورمی کند در دل هر ایرانی غوغایی به پا می شود وباعث احساس غرور او می شود. وقتی کلمه ی انقلاب می آید هر ایرانی یاد بهار در زمستان می افتد یاد بهاری که آمیخته به خون است.بهاری که صدای الله اکبرآن هنوز هم که هنوز است به گوش می رسد.وقتی که نام انقلاب می آید همه ی ایرانی هاخود بخود یاد امام، شعار های خونین روی دیوارها و صدای گلوله می افتند.انقلاب مانند بهاری بود که در سردی بهمن ماه طلوع کرده و به لطف خداوند هنوز هم پایدار و ان شا الله هزاران سال بعد از این هم همچنین استوار و پایدار خواهد ماند.انقلاب اسلامی ایران مایه ی غرور هر ایرانی به خود،به کشور،به دین و گذشتگان خود است.این انقلاب یکی از بزرگ ترین انقلاب های جهان است و یکی از بلند ترین طلوع های خورشید در جهان اسلام است. زمستان پنجاه و هفت، درماه بهمن این فصل سرد،مثل این بود که بهار حدوداً یک و نیم ماه زودتر از زمان معیّن فرا رسیده بود.درهمه جا بوی بهار صدای غنچه های انقلاب پیچیده بود.رژیم شاه دیگر نای جنگیدن با بهار انقلاب را نداشت .سرانجام در دوازدهم بهمن به کمک مردم فرشته ای به میهن بازگشت که این فرشته ی مهربان بعد از ده روزخورشید انقلاب را درآسمان زمستانی سرد ودر عین حال خونین و غرورآفرین،کاشت.از میوه های باغ انقلاب امنیت، آزادی،استقلال،پیشرفت در ضمینه های مختلف و تقویت ایمان مردم سرافراز ایران بوده است.
|
|
به نام خدا امیرعلی صادقین کلاس سوم 3 دبیر: آقای ندایی موضوع انشا:زیر باران....... زیر باران! زیر باران چه اتفاقی میافتد؟ اصلاُ باران چیست؟فقط آبی است که از آسمان می بارد؟شک دارم. باران حمام تمام بدی های بدن است،حمام تمام پلیدی ها گناهان و چیز های نابسامانی در نفس انسان وجود دارد. زیر باران انسان حا و هوای دیگری دارد.صدای شرشر باران مانند تپش قلب میماند که با شر شر و تپش یک ثانیه از عمر ما میگذرد. زیر باران،تنهایی در خلوت خود،آخر از این چیزی بهتر هست؟نمیدانم! باران نعمت الهی است خَب چه خوب است که این نعمت الهی روی سر ما بریزد.بعضی از قدم زدن زیر باران خوششان نمیآید.آخر دلیل این چیست؟باران اسید نیست که آن ها را بسوزاند.زیر باران عشق با آدم هاست.احساس با آدم هاست.آرامش با آدم هاست.محبّت با آدم هاست.خوب اینک شانسم گرفت و دارد باران می آید.میخواهم بروم زیر باران و سر به آسمان بگیرم فریاد بزنم: ممنونم ای خدا!!!!! ممنونم که این نعمت ها را به من دادی،ممنونم که باران از آسمان روی سر ما میریزی.دارم این ها را میگویم که ناگهان انشایم یادم افتاد. هنوز در دستم بود ولی ایندفعه نعمت خدا خیس خیسش کرده بود. باز سر به آسمان میگیرم و فریاد میزتم: ممنونم ای خدا!!!!!! -----------------------------------------------------------------------------------------
نام ونام خانوادگی پدرام امامی کلاس 3/3
1/8/1391 تاریخ
موضوع انشا ساعت زمان ساعت زمان تندترین ساعتی است که من تا به حال شناخته ام انگار عقربه دقیقه شمار و ساعت شمار باهم مسابقه ی سرعت می دهند وانسان ها بدون توجه به انها در حال تکاپو وتلاش در خانه وبیرون از خانه هستند خیلی سالمندانرا دیده ام که می گویند اه زمانه حاضر هستم تمام دارلیی خود را بدهم تابه روز های دانش اموزی بازگردم چه بسیار ادمهای که بدون توجه به اخر واغبت چه دل ها شکسته و چه گناهان کرده وزمان خود را به خاطر چیز هایی که نمی توان با خود به دنیای دیگر منتقل کند زمانش را تلف کرده وحالا متوجه اشتباه خود شده است وبه دیگران نصیحت می دهد و می گوید عمر در یک چشم به هم زدن می گذرد بنابراین از لحظات خود لذت ببر و وقت خود را بیهوده تلف مکن اکنون از سر کاغذ زندگی سر بلند میکنم و می گویم چقدر زود وبی انکه خود متوجه شوم ساعت زمان عدد 13 را در زندگی من نشان می دهد و حالا می گویم چقدر زود و بی انکه خود بفهمم 13 سال را سپری کرده ام و اکنون باز سر را به کاغذ زندگی خم کرده و از صفحه ای که مانده ام به عمر خود ادامه می دهم و درسی می گیرم که از لحظاتم استفاده کنم تا دفعه یبعد که به ساعت زمان مراجعه می کنم بگویم باز اشکالی ندارد وقت خود را بیهوده تلف نکرده ام و از این مدت به صورت مفید استفاده کرده ام ومن نیز ماننده سالمندان پشیمان نشوم و سال ها بعد به نوادگانم نصیحت ندهم ونگویم پشیمان هستم ونگویم وای بر من بی انکه برای اخرت جمع اوری کنم از دنیا خواهم رفت
نام معلم اقای ندایی
-------------------------------------------------------------------------------
موضوع :نامه ای به امام رضا (ع) نامه ام را بانام یزدان پاک شروع میکنم که جلال کبریایش وجمال رویا یش گمراهان را به مخوف برده است . خدای رحمان رحیم که ما را اشرف مخلوقات قرار داد . نامه ام را به امامی مینویسم که قلمم از نوشتن نام او عاجز است امامی که همه او را به غریب الغربا امام رضا میشناسند . معصومی که همه غیر از محبتش به عالمیان چیزی از او ندیده اند من همیشه ارزو داشتم که اهوی دشت خراسان بودم یا بچه های یتیم کوچه های خراسان بودم تاکه روزی نظری به من می کردی ومن جمال توراکه عالمیان از دیدنش مات ومبهوت مانده اند را ببینم ای امام رضا از این دنیا دگر خسته شدم هر روز قتل هر روز فساد دیگر روزی نیست که که فقیری از گرسنگی نمیرد ای معصوم تویی که همه عالم برای زیارت تواز هر سختی هراسی ندارند . ای کسی که خاک خراسان را خاک بهشتی کرد . تو را قسم به جداٌ رسول الله که کسی در عالم برتر وفاضل تر از او نبود به همه ی مشکلات دنیوی نظری کن واز خدای خالق جهان واسطه ای باش میان عالمیان در امرزش گناهان من .هر وقت به خراسان میروم بوی عطر حرم تو همه را مشتاق میکند هر وقت چشمم به مقبرت می افتد به خدا قسم که چشمانماز فروغ حرمت دگر نمیبیند ای قدوس ای صالح من میخواهم نامه ام را به اتمام برسانم پس از تو امام هشتم شیعیان.افتاب تابان جهان . مهد علم ودین ایرانیان شمع پر فروغ امامان از گناهان من از پیشگاه خداوند طلب آمرزش کن -----------------------------------------------------------------------------------------
به نام خالق هستی کلاس:سوم3 نام ونام خانوادگی:حسام نیکشاد مورّخه: 1/ 8 /1391 موضوع انشا:چه کنیم که ابر تیره وتاریک قهر بر روابطمان سایه نیندازد وهمواره خورشید آشتی روشنی بخش زندگی مان باشد؟ وقتی در اندیشه ام پاسخی برای این سوال جست وجو می کنم ودفتر ذهنم را ورق می زنم ناگهان به صفحه ای برخورد می کنم آری این پاسخ خوبی برای این سوال است قلمم را برمی دارم وشروع به نوشتن می کنم یعنی چرا انسان ها باهم قهر می کنند و چرا آشتی را مقدّم بر قهر نمی دانند قبل ازاین که انسان ها با هم قهر کنند ابتدا باید به دنبال صلح وآشتی باشند انسانی که قهر می کند مانند پرنده ای است که بال هایش رازده باشند پس این پرنده قادر به پرواز نخواهد بود امروزه با پیشرفت علم ما هم باید عقل خود را پیشرفت دهیم تا از علم و فنّاوری عقب نمانیم قهر انسان را عقب نگه می دارد امّا صلح و آشتی باعث افزایش ارتباطات انسان می شود انسانی که قهر می کند مانند گلی بی برگ است انسانی که قهر را مقدّم بر آشتی می داند همچو پرنده ای است که به جای پروازکردن راه رفتن را مقدّم بر پرواز می داند قهر کاری بس اشتباه است قهر انسان را از رسیدن به اهدافش باز می دارد امّا آشتی انسان رادر رسیدن به اهدافش یاری می کند زیرا انسان درحال قهربادیگران کمکی برای رسیدن به اهدافش ندارد امّا انسان صلح جو دیگران را در کنار خود می بیند پس دررسیدن به اهداش یار و یاوری دارد. پیامبر اعظم (ص) هم در پند به ابوذر قهر راخوب ندانسته اند وفرموده اند که کردار شایسته در هنگام قهر، به درگاه پروردگار پذیرفته نمی شود. درنهایت قهر آفت زندگی است برای مبارزه با این آفت تنها دوستی با دیگران کافی است. قهر همچو درختی است که چون آب به آن نمی رسد میوه هایش را می پوساند زیرا کسی که قهر است ارتباطی با دیگران ندارد و به این دلیل بی سواد می ماند و چیز تازه ای یاد نمی گیرد. پس چه خوب که در زندگیمان یار و یاور هم بوده و همدیگر را یاری رسانیم.
نام دبیر : آقای ندایی ----------------------------------------------------------------------------------------
به نام خالق هستی کلاس:سوم3 نام ونام خانوادگی:حسام نیکشاد مورّخه: 1/ 8 /1391 موضوع انشا:هیچ فکر کرده اید اگر دراین عصر جنگی برای کشورمان رخ دهد شما به عنوان یک نوجوان چه نقشی ایفا می کنید؟ نمی دانم پاسخ به این سوال بسیار سخت است چون رفتن به جنگ وجبهه برای من کار ساده ای نیست امّا این آرزوی اغلب جوانان ایرانی است که همچون ققنوسی پیر خود را فدای ملّتش ومیهنش کند و نگذارد حتّی یک وجب از خاک سرزمینش به دست بیگانگان بیفتد. من همچو مردان خداکه در سال 1358 ودر هنگام جنگ تحمیلی به جنگ خواهم شتافت وسعی در حفظ میهنم خواهم داشت.جنگیدن در راه خدا افتخاری است که نصیب ککانی جز مردان مومن وخوب نمی شود من و دوستانم همچو فهمیده 12 ساله به نبرد خواهیم پرداخت وجان خود را در راه میهن خواهیم گذاشت تا شاید انسان های بعد از ماهم به آگاهی بیفتند سعی در حفظ میهنشان داشته باشنداهمیّت این کار کم نیست وآسمانی شدن لیاقت هر کس نیست این کار چنان اهمیّت دارد که امام خمینی درآن مورد گفتند:«رهبر ما آن طفل 12ساله ای است که با نارنجک،خودرا زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم کردوخود نیز شربت شهادت نوشید.».در قرآن نیز آمده است (آیه ی 169 سوره ی آل عمران) :«آن ها را مرده نپندارید بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند.» حال به فکر فرو می روم وبا خود می گویم:«این مردان مرد چگونه هشت سال از میهن اسلامی ما دفاع کرده اند واین مردم سخت چگونه وضعیّت نا بسامان را تحمّل کرده اند وچگونه بمب وموشک های وقت وبی وقت و آژیرهای خطر روز وشب هنگام وگشنگی وخانه خرابی وغم از دست دادن عزیزان و دوستان و آشنایان و فامیل را چگونه سپری کرده اند؟» مگر بمب وموشک ها بر این مردم اثر نداشت که این گونه در مقابلش دفاع می کردند . من همچو سرو تنومند به جبهه ها خواهم شتافت و باطل را نابود خواهم کرد البتّه برای نابودی باطل اتّحاد همه ی مسلمانان وملّت ها نیاز است خرمشهر مدفن خون شهدا واستخوان های آن ها است وخون آنان سازنده ی جادّه های قرمز عشق است. کودکان در هنگام جنگ چه تقصیری دارند؟آیا کودکان باید بمباران شوندوبمیرند؟ آیا کودکان باید زیر چرخ های تانک های دشمن له شوند؟ خدایا به امید روزی که امام زمان (عج) ظهور کنند واز جنگ وستیز خبری نباشدو صلح و آشتی همه جای جهان را فرا گیرد. دبیر محترم: اقای ندایی -----------------------------------------------------------------------------
|
|
|