متن ادبی « مرگ انسانیت »
از همان روزي كه دست حضرت«قابيل» / گشت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:48 توسط تراب ندایی
|
از همان روزي كه دست حضرت«قابيل» / گشت
ارزشمندترين
چيزهای زندگي معمولا ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند، بلکه در دل حس مي شوند. پس از 21
سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري
قطاري كه
به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و
گفت: مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي
گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوارنشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست . مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی
اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد ،او پس از اينکه جواب تلفن را داد،
بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد .

بى
گمان خواهد آمد در صبح يک آدينه! سوار بر
سمند سپيده با رايت آفتاب بر دوش، تا به اهتزاز درآورد آن را بر بلنداى گنبد گيتى! او مى آيد تا با آذرخش ذوالفقارش سينه شب را
بشکافد! وخورشيد خدا را نمايان سازد!